ناتور دشت مشهورترین رمان دیوید سلینجر و یکی از مشهورترین رمانهای جهان

ناتور دشت از بهترینهای دنیا

 

ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / محمد نجفی / نشر نیلا /207 صفحه

ناتورِ دشت (به انگلیسی: The Catcher in the Rye)‏ نام یک رمان (1951) و مشهورترین اثر نویسنده آمریکایی جروم دیوید سلینجر است.


هولدن کالفیلد  نوجوانی هفده ساله است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آن‌چه را پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین کار را هم می‌کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق افتادن ماجراهای داستان، هولدن پسر شانزده‌ساله ای است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی (چهار درس از پنج درسش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهٔ قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.
تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد. او می‌خواهد تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و آب‌ها کمی از آسیاب می‌افتد به خانه بازنگردد. به همین خاطر از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت‌وگذار نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیت‌اش در جامعهٔ پرهرج و مرج آمریکا.
این کتاب سه بار، ابتدا در دهه چهل شمسی (۱۳۴۵ توسط انتشارات مینا) توسط احمد کریمی، بار دیگر در دهه هفتاد به قلم محمد نجفی و در آخر نجف دریابندری به فارسی ترجمه شده‌است. نام ناطور دشت ترجمه Catcher in the Rye است. ناطور به معنی حافظ و نگهدارِ باغ و دشت است.

این رمان تنها در یک بار فروش حدود دومیلیون و پانصد هزار نسخه اش به فروش رفته است!

من خودم این رمانو خوندم.حرف نداره.استثناییه.اگه نخوندینش کلی ضرر کردین.حتما مطالعه اش کنید.

جمله ای عجیب از زبان هاکلبری فین

یه جمله عجیب از زبان هاکلبری فین قهرمان رمان هاکلبری فین اثر مارک تواین نظرمو جلب کرد که براتون می نویسمش.وقتی هاک توی خشکی توی یه سری ماجرا گیر افتاده بود گفت:

می خواستم هر چه زودتر خودم را بیندازم روی کلک و از آن مملکت نجس( که منظورش آمریکاست) بیرون بروم.

این نشون میده که مارک تواین چقدر از بی عدالتیها و نا مردمیها در آمریکا- که شعار برابری و برادری می داد و اسم خودشو سرزمین آرزوها گذاشته بود -بیزار بود.

جمله ای از رمان گتسبی بزرگ

نظرتون راجع به این جمله که دیالوگ نقش اول زن رمان گتسبی بزرگه چیه:

مردها از زنانی خوششون میاد که خل خوشگل باشن.

لطیف است شب  نوشته اسکات فیتز جرالد

لطیف است شب

دیک دیور پزشک روان شناس جوانی است که با دختری بیمار به نام نیکل آشنا می شود . نیکل شیزوفرنی دارد ولی بسیار زیبا و پولدار است . نیکل عاشق دیک شده و او را به سمت خود جذب می کند و انها با هم ازدواج می کنند . دیک انسان بسیار خوشایند و جذابی است ولی زندگی با نیکل فشارهای عصبی زیادی را به او وارد می کند .

همینگوی این کتاب را بهترین کتاب جرالد می دونه و در حقیقت این کتاب در رده 28 ام لیست صد رمان برتر قرن بیستم قرار داره و جالبه بدونید اول به صورت داستان دنباله دار در مجله چاپ می شده .
داستان این کتاب برگرفته از زندگی خصوصی جرالد و همسرش زولدا است . در حقیقت اونها زندگی پر جنجالی داشتند و در فرانسه رمان «آواز آلاباما» نوشته «ژپل لوروی» نویسنده فرانسوی که بر اساس زندگی فیتزجرالد و زلدا است، برنده معروف‌ترین جایزه ادبی فرانسه یعنی «گنکور» شد.
طیف است شب، ترحمه "اکرم پدرام نیا"، و توسط انتشارات قطره به چاپ رسیده.از خوندنش لذت ببرید.

کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا اثر همینگوی

برای فروش:

کفش بچه،هرگز پوشیده نشده!

دوستان هرکس تحلیل خودشو بذاره ببینیم قضیه این داستان به این کوتاهی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ضمن اینکه بهتره بدونید همین یک جمله کوتاه از همینگوی برنده جایزه مسابقات داستان کوتاه آمریکا شده! ارنست همینگوی این داستانو سر شرط بندی با دوستش نوشته.چون دوستش به او گفته بود با 6کلمه نمیشه داستان نوشت!

خوشبختی یا بدبختی

همه خانواده های خوشبخت به هم شبیه اند.اما تیره بختی یک خانواده مخصوص به خودش است.

تولستوی-رمان معروف آنا کارنینا

هنرمند گرسنگی داستانی تامل برانگیز از فرانتس کافکا

هنرمند گرسنه

در داستان هنرمند گرسنگی قهرمان داستان کسیه که دائم در حال روزه ست.نه چیزی می خوره نه چیزی مینوشه و در ابتدا گمان می کنیم که این کارو برای این انجام میده تا مردمی که به دیدنش میان اونو تشویق کنن و هر چند روزی که به این مدت روزه گرفتن اضافه میشه مردم بیشتر تحسینش می کنن.اما در انتها می بینیم که ایدئولوژی فرد روزه گیر اصلا این نبوده که تعریف و تمجید بشنوه.شاید هم در ابتدا اینطور بوده ولی در انتها نظرش کلا بر می گرده.البته این داستان یکی از داستانهای کتا داستان کوتاه فرانتس کافکا ترجمه حداده و خودش کتاب مجزایی نیست.ضمنا نقدی از هنرمند گرسنگی رو در زیر آوردم که خوندنش خالی از لطف نیست:


در داستانِ هنرمندِ گرسنگی اثرِ کافکا مفهومِ گرسنگی نه به عنوانِ عملی که ناشی از تحملِ رنج و نمایشِ استقامت است، که به عنوانِ امری ناگزیر که شقِ دیگری برای آن متصور نمی­ توان شد به اجرا درمی­ آید. سقفِ مدت زمانِ در نظر گرفته شده برای تحملِ گرسنگی چهل روز برآورد شده، اما این مدت زمان نه به خاطرِ مراعاتِ حالِ هنرمندِ گرسنگی یا نگرانی از سلامتِ او، که به دلیلِ استقبالِ رو به افولِ تماشاگران پس از روزِ چهلم تعیین شده. در واقع تنها کسی که از تکرارِ این نمایش هرگز کسل نمی شود، خودِ هنرمندِ گرسنگی است. برای هنرمندِ گرسنگی هیچ چیز هولناک­ تر از این نیست که گرسنگی از او دریغ شود. نگهبانانی که شبانه روز پای قفسِ او کشیک می­ دهند و گاه فرصتی در اختیارش می ­گذارند تا دور از چشمِ آن ­ها چیزی بخورد، رنج­ اش می­ دهند. سوءِ ظنِ آن ­ها به سلامتِ نمایش عذاب اش می ­دهد. آخر او آن ­قدر نومید است که نه توانِ این را دارد از این امیدوارتر باشد و نه نومیدتر. بدترین لحظه برای او زمانی است که پس از چهل روز از قفس­ بیرونش می ­آورند تا اندامِ نحیف ­اش را به نشانۀ پیروزی به حضار نشان دهند. پس از سال ­ها که دیگر تماشای این نمایش برای کسی جذابیتی ندارد، او همچنان ادامه می ­دهد، چنان ­که آخرین دیالوگ ­هایش وقتی از میانِ توده ­های کاه بیرونش می ­کشند، چنین است: «همیشه دوست داشتم اراده ام در تحملِ گرسنگی را تحسین کنید.» سرپرست به نرمی گفت: «البته که تحسین می ­کنیم.» هنرمندِ گرسنگی گفت: «ولی نباید تحسین کنید.» سرپرست گفت: «در این صورت تحسین نمی ­کنیم. ولی چرا نباید تحسین کنیم؟» هنرمندِ گرسنگی گفت: «چون من مجبورم گرسنگی را تحمل کنم، جز این چاره ­ای ندارم. [...] چون غذای بابِ میلِ خود را پیدا نمی ­کنم. مطمئن باش اگر پیدا می ­کردم، مثلِ تو و دیگران بی کم­ ترین های و هوی شکمی از عزا درمی ­آوردم.

نام كتاب: داستان کوتاه

نويسنده: فرانتس کافکا

مترجم: علی اصغر حداد

مصیبت بزرگ افلاطون

مصیبتی از این بزرگتر چه باشد ؟ که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید ! واقعا نمی دانم که چه کار جاهلانه ای کردم که او را خوش آمده است!!
(افلاطون)