هنر دروغگویی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 kafka-crumb_lg

 


"دروغ گفتن، هنری است که مانند هر هنر دیگر، همه ی نیروی آدمی را می طلبد. باید خودت را تمام و کمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه ی دروغ گفتن، آتش شوق است. به این علت، دروغ بیش از آنچه می پوشاند، آشکار می کند. این کاری است که من از عهده اش بر نمی آیم. اینست که فقط یک پناهگاه دارم: حقیقت. "


👤 فرانتس کافکا نویسنده و فیلسوف اگزیستانسیالیست

داستان کوتاه « پل » اثر فرانتس کافکا

« پل »

 

Kafka's The Bridge by synchronicity313

 

پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن‌سو دست‌هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب می‌خورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزل‌آلا خروشان می‌گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعب‌العبور راه گم نمی‌کرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار می‌کشیدم، به ناچار می‌بایست انتظار می‌کشیدم. هیچ پلی نمی‌تواند بی‌آن‌که فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه - نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمی‌دانم -، اندیشه‌هایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایره‌وار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیره‌تر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گام‌های مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. - ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بی‌حفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بی‌آن‌که خود دریابد، ضعف و دودلی را از گام‌هایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالی‌که احتمالاً به این‌سو و آن‌سو چشم می‌گرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد - در خیال خود می‌دیدم که از کوه و دره گذشته است که - ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشت‌زده به خود آمدم، بی‌خبر از همه‌جا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسه‌گر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر مي‌گرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگ‌های تيزی که هميشه آرام و بی‌آزار از درون آبِ جاری چشم به من می‌دوختد، تنم را تکه‌پاره کردند.


داستان کوتاه «پل»، فرانتس کافکا، ترجمه‌: علی‌اصغر حداد

تأملات در فلسفه اولی

http://92.50.2.210/DataBase/BookImages/90/90A10339.jpg

 

تأملات در فلسفهٔ اولیٰ  کتابی فلسفی اثر رنه دکارت فیلسوف و ریاضیدان شهیر فرانسوی است که در آن به شرح نظرات خویش راجع به وجود نفس، خدا و هستی پرداخته‌است. نسخه لاتین این کتاب در سال ۱۶۴۱ و ترجمه فرانسوی آن (توسط دوک لوینز با نظارت دکارت) در سال ۱۶۴۷ منتشر گردید. این کتاب را احمد احمدی به فارسی ترجمه کرده‌است.

در بخشی از این کتاب (تامل دوم)  می خوانیم:

آیا اطمینان هم نیافتم که خودم وجود ندارم؟ هرگز! اگر من درباره چیزی اطمینان یافته باشم(یا صرفا درباره چیزی اندیشیده باشم) بی گمان خودم می بایست وجود داشته باشم.....بدون شک من هم وجود دارم و بگذار هرچه می خواهد در فریفتن من بکوشد، هرگز نمی تواند کاری کند که من در همان حال که فکر می کنم چیزی هستم معدوم باشم. بنابراین...سرانجام باید به این نتیجه معین رسید (و یقین کرد) که این قضیه « من هستم » ، « من وجود دارم » هر بار که آن را بر زبان آورم یا در ذهن تصور کنم، بالضروره صادق است........« می اندیشم پس هستم »....

نسخه لاتین و اصلی کتاب تاملات دکارت: